موهای حنایی رنگش از روسری زده بود بیرون. چادرش را دور کمرش گرده زده بود و درحالیکه دستهاشو پشت کمر قفل کرده بود به آرامی ولی مطمین قدم برمی داشت. چهره اش آرام بود . آرام با لبخندی ملایم بر لب.
و او آشفته و مثل همیشه انگار عقب مانده از زمان سوار ماشینش شد .به عقب نگاه کرد .اصلا یادش رفت که ممکن است کسی پشت ماشین باشد. با سرعت از پارک بیرون آمد . یه چیزی باعث شد ٬ که یهو ترمز کرد. دلش ریخت سرش را سریع برگرداند پیرزن ایستاده بود،چسبیده به ماشین. هیچ نگفت.در صورتش لبخند بزرگتری نقش بسته بود و در چشمانش چیزی بود که او حس کرد عرق سردی سراسر پیشانیش را در بر گرفته.
پیرزن سرش را انداخت و رفت و او در دل گفت ای کاش مثل بقیه فحش می داد و دعوا می کرد. چرا لبخند زد و آن چشمانش !!! ای کاش ... |