از زمانی که چشم باز کرد تنها در اون چهار دیواری بود .دنیایش همون دیوار تیره اتاق بود وبس . به هیچ نمی اندیشد حتی به صداهایی که گاه از بیرون می آمدند .در خودش بود و نبود .
روزی در گشوده شد . اتاق تاریک غرق نور .چشمهایش را بست و ترسید.بلندش کرد گلویش را گرفت و از اتاق خارج شدند.چشمهایش را گشود تحمل نور را نداشت تحمل این هوای تازه تحمل این رنگهای تازه تحمل صداهایی که می آمد .صدا ها ...نگاه کرد اتاق پر بود از کوزه های رنگ و وار نگ با شکلهای گوناگون و اون در گوشه ای از آنها قرار گرفت.روزها می گذشت آدمها می آ مدند کوزه ها را نگاه می کردند بلند می کردند برمی داشتند دوباره نگاهی کردند و با آنها می رفتند و او نمید انست چرا کسی او را بلند نمی کند.
روزها گذشت و به هیچ فکر نمی کرد به اینکه چه شکلیست شبیه کدام کوزه اتاق است وگاه اگر تصوری می کرد کوزه ای بزرگ و زیبا و شفاف بود.روزی کسی به او نزدیک شد دلش لرزید پیرمرد با همان دستانش بلندش کرد و به را ه افتاد. همان طور که می گذشتند تصویری را درآینه دید تصویر کوزه ای رنگ پریده و غبار گرفته با ترکهای فراوان و گوشه های شکسته بر خود لرزید و دراین هنگام از دست لرزان پیرمرد افتاد و شکست و تکه هایش صد تکه شد.
|