کم می بینمت وکم با تو به صحبت می نشینم هر چند حرفی هم برای گفتن ندارم . تو می آیی باکیفی پر از کتاب داستان و رمانهایی که خوانده ای و لذت برده ای و می آوری آنها را تا من هم بخوانم . با هم به صحبتی کوتاه بنشینیم و در لذتش من نیز با تو سهیم شوم. وقتی با یه بغل کتاب می آیی مرا شادیی فرا می گیرد مثل زمان کودکیم، مثل زمانی که او از شیراز می آمد شب هنگام، و من با صدای صحبتهای او بیدار میشدم و می دانستم که با یه جعبه شکلات رنگ و وارنگ آمده است با چشمان خواب آلودم مشتاقانه به سویش می رفتم و در آغوش مهربانش قرار می گرفتم تاهمان شب شکلاتهایی را که فقط او می آورد بگیرم و با خوابی شیرین به خواب روم. مدتهاست ندیدمت . دلم جعبه پر شکلاتت را نمی خواد دلم آن لهجه شیرین و آن مهربانی و چهره ای که می دانم گذر روزها را با خود دارد می خواهد. شاید من امدم با یه جعبه شکلات این بار به دیدنت. |