پزشک در حالیکه که نسخه را به دست بیمار می داد گفت: حتما بعد از این همه سال دیگر می دانی که چه شرایطی بیماری را حادتر و ماندگارتر می کند بیمار نسخه را از پزشک گرفت و گفت :می دانم سالهاست پزشکان گفته اند و می دانم!
پزشک به رسم احترام برخاست. بیمار به طرف در رفت در را باز کرد .فضای دنیای بیرون_ نورش ،صدایش،رنگش ،حالش ،گذشته اش دوباره به اتاق ذهنش هجوم آورد .وقتی می خواست از در خارج شود پزشک دوباره گفت:
باید از هرچه اضطراب و دلواپسی و فکرهای بیهوده و آزار دهنده و پریشان است رها شوی و گرنه داروها بی تاثیر می ماند و بیماریت مزمن تر و وخیم تر می شود.
بیمار نگاهی به بیرون انداخت برگشت لبخندی زد و گفت :باشد. سعی می کنم .
در دل تکرار می کرد سعی می کنم !.و با خود می خواند :
غمی هست، همیشه تا بنالیم از آن. دردی، که تسکین آن را: سایش دستها باشد سایش تنها آغوش بیفریب.*(!!!)
*
|