چرا دست از سرم برنمی داری و خواب شب هنگامم را آشفته می سازی.چرا می آیی ومی روی .من که فقط نامت را شنیدم و اندکی از تو میدانم. در بیداری هیچ ندیدمت و هیچ خودم نشناختمت.
نخواستم ببینمت و نخواستم شاید که بشناسمت همان حضور دورت مرا بیش از بیش از خود تهی می کرد احساسم راجریحه دار می ساخت و در توده ای از وهم اسیر و من در آخر به همه دوست داشتنها شک می کردم.
به خوابم می آیی و رخ بر من نمایان می سازی و می روی و من هنگامی که برمی خیزم رمقی برای آغاز دیگر ندارم. از تو در بیداری گریختم و این چنین در خواب اسیر ناخودآگاهم گشتم. آه که هر چه گویند از این ناخود آگاهی بر آید و از هر چه توان فرار باشد از آن گریختن نتوان. چه خواستها و نیازها را عیان نسازد و چه پرده ها را برخویشتن کنار نزند. وای که اگر به آن مجالی داده می شد برای یک روز چقدر از خویشتن در شگفت می ماندم و چه هراسان می گشتم از خواستهای پنهانش. |